شیطنت های رنگارنگ

سلااااااااااااااااااام بغل

دیشب بعد از مدت ها خدا نظری انداخت و لطفی کرد و ما رنگ برف رو دیدیم! ( مگه برف رنگ داره؟سوال خوب داره دیگه، سفیده! ) قصد داشتم بیام و یه پست متناسب با این لطف خدا بذارم ولی متأسفانه پشت همون برف موندم و نتونستم بیام ( از اون دروغ خوشگلا بودا! نیشخند) نه حقیقتش خوابم می اومدخمیازه خوابیدمخواب!بعد از دو ماه متوالی امتحانای ورودی و خروجی و اصلی و فرعی و خلاصه شب بیداری خمیازه، خیلییییییییییییییییییی چسبید!خوشمزه

البته از اون جایی که مهم نیته انشالا که خدا اجر وبلاگ نویسی و پست جدید گذاشتن رو برام نوشته!عینک

خوب  دیگه مقدمه چینی بسه! بریم سر اصل مطلب:

لغزنده بودن مسیرها و سر خوردن دخترخانوماخنده و زمین خوردن آقا پسرا قهقههیه چیزه ولی تو برف موندن یه چیز دیگه! مخصوصاً اگه اون بیچاره ای که تو برف مونده یه دختر خانوم باشه که قبل از بیرون اومدن 3 ساعت جلو آینه بوده!!! آخ آخ آخ!گریه

این که باز شد مقدمه!!! عیبی نداره حالا دیگه بریم که بریم!

جهت رفاه حال بازدیدکنندگان تنبل عزیز عکس ها رو همین جا می گذارم نه در ادامه ی مطلب!

تذکر بسیار بسیار مهم به آقا پسرای عزیز:یول

این خانوما ایرانی نیستندا! پا نشید برید این ور و اون ور " در جستجوی پری "!خیال باطل

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط جوجوی شیطون نظرات ()

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم.

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم.

نازنین، امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت.

ای که همه وجودن هستی من است و ای که همه خوبی هایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هربار با یاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار، در قلب خویش خواهم کاشت.

ای خاطره سبز من، با تمام وجود، گلبرگ های یاس عشقت را آبیاری خواهم داد و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم و آرام و بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد.

« لیلا حاتمی »

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط جوجوی شیطون نظرات ()

سلااااااااااااااااااااااااااااااامبغل بعد از یه غیبت نسبتاًَ طولانی!

چی کار میشه کرد! دانش آموزه و هزار بدبختی!گریه 

بگذریم... ممنون از دوستان عزیزی که تو این مدت شرمنده کردند و یاد من بودند! ( منظورم هیچ کسه نیشخند)

بریم سر اصل مطلب! پست امروز منتخب از کتاب « سوته دلان » هست. اینو میگم تا بدونید نویسنده ی محترم ( خودمو میگم از خود راضی ) قصد سرقت ادبی نداره!

***

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی، گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجودبی وفا معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش، به جز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پرافسانه می کردم. 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نا به جا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد، گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد، وگرنه من به جای او چو بودم، یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم.

« عجب صبری خدا دارد »

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط جوجوی شیطون نظرات ()


Design By : Pichak