شیطنت پسرا در قالب عاشقی

(مغازه ی لوازم آرایش فروشی)

پسر(صاحب مغازه):عزیزم!چی احتیاج داری؟
دختر: اوووووووووووووم! رژ گونه ام تموم شده یه رژ گونه می خوام!
پسر: (دستشو بی اجازه ی دختر داخل مانتوی دختر می کنه و ....)
دختر: داری چی کار میکنی؟ گفتم رژ گونه می خوام یعنی قبلش باید این بها رو بابتش بپردازم؟
پسر: نه عزیزم من تو رو به خاطر خودت دوست دارم... اینا اصلاً واسم مهم نیست... اگه راضی نیستی دستمو دربیارم...
دختر: اصلاً هیچی نمیخوام ... می خوام برم...
پسر: نه...دیوونه من که قصد بدی ندارم... من تو رو واقعاً دوست دارم!
دختر: چه جالب! اینا یعنی دوست داشتن؟
پسر:ول کن این حرفها رو... بگو چقدر دوسم داری....بگو حاضری چیکار برام بکنی...
دختر: خوب دوست که دارم... اما تو فقط به خاطر این چیزا منو می خوای...تو اصلاً دوسم نداری!
پسر: خاک بر سر من کنن که تو در موردم اینطوری فکر میکنی...باشه اگه ناراحتت میکنم اصلاً دیگه باهات کاری ندارم .
دختر: من مثل دخترای دیگه نیستم ... مثل اینا که هر روز میان مغازه ات و واست چش و ابرو میان نیستم... من با اینا فرق دارم .
پسر: می دونم عزیزم.. اگه مثل اینا بودی که هیچ وقت باهات حرف نمیزدم.. تو تمومه زندگیه منی...
دختر: خوب حالا که تمومه زندگیتم حاضری واسم چیکار کنی؟
پسر: هر کاری که بگی... هر چی که تو بخوای... تو چی می خوای...
دختر: من پول می خوام...
پسر: چقدر؟
دختر: هر چی بیشتر بهتر! می تونی تأمینم کنی؟
پسر: من میتونم پیش خودم واست یه کار خوب جور کنم که هم پیش خودم باشی هم ازنظر مالی تأمین باشی قبوله؟
دختر: آخه تو وعده سر خرمن می دی! معلوم نیست کارهات کی روبراه می شه...
پسر: من بهت قول می دم تا 2 ماهه ذیگه همه چی حل شه...
دختر: نه اینطوری نمیشه... باید برم دنباله یه کار نون و آب دار....
پسر: الان هر کاری که بخوای بکنی ماهی 200 بیشتر نمیدن.. تازه من اجازه نمیدم... الان همه عوضی شدن...(یکی نیست بهش بگه خودتم جزی از همه ای)
دختر: خوب پس چیکار کنم؟
پسر: یه حساب برات باز می کنم و برات ماهی 200 می ریزم توش... خوبه؟
دختر: 200 کمه! تازه من اینطوری نمیتونم قبول کنم... تو مطمئنی در قبال این کار ازم چیزی نمیخوای؟
پسر: تو فقط قول بده که ماله من باشی و کسی بینمون نباشه دیگه همه چی حله...
دختر: باشه قول میدم...قسم می خورم...
پسر: خوب نگفتی چقدردوسم داری...؟؟؟
دختر: نمیدونم... اووووم! به قدری که اگر کاری از دستم براومد برات انجام بدم...
پسر: مثلاً چه کاری؟
دختر: نمیدونم... کاری که در توانم باشه...
پسر: (دوباره دستشو به طرف صورت و گردن دختر دراز میکنه... دخترخودشو می کشه عقب...)چرا خودتو می کشی کنار؟
دختر: دست نزن!
پسر: دیگه چی میخوای؟ هر چی میخوای بهم بگو... دوست دارم فقط نیازهاتو خودم براورده کنم...
دختر: (از ترس اینکه پسر بهش دست نزنه) هیچی نمیخوام... همه چی دارم....مرسی...
پسر: مگه نگفتی رژ گونه ات تموم شده؟ مگه رژ گونه نمیخوای؟
دختر: نه دیگه نمیخوام... می خوام برم خونه...بعداً زنگ میزنم...
پسر: نه نرو... دلم واست تنگ می شه...
دختر: باید برم... دیرم میشه... تو هم همش مشتری داری...
پسر: پس بهم زنگ بزن ها... کارت دارم
دختر: باشه... فعلاً خداحافظ...
پسر: خداحافظ... دوست دارم...
/ 3 نظر / 4 بازدید
نگار

یعنی ژرا انقدر خطرناک هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟داستان جالبی بود مرسی

نگار

ببخشید پسرا

علی

اسمشو بزاریم ، هرزگی... درسته؟