ای اوج هستی

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم.

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم.

نازنین، امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت.

ای که همه وجودن هستی من است و ای که همه خوبی هایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هربار با یاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار، در قلب خویش خواهم کاشت.

ای خاطره سبز من، با تمام وجود، گلبرگ های یاس عشقت را آبیاری خواهم داد و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم و آرام و بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد.

« لیلا حاتمی »

/ 1 نظر / 15 بازدید
نویسا

اگه این دستو بردی بریم دست بعد ، قطره های خونی که از دست زخمی اون روی چاقوی که کنار ته سیگار روشن چکه می کرد،معنی آزادی رو بیشتر تداعی می کرد.قطره آخر که چکید.سیگار خاموش شد..... با همین مطلب به روزم منتظر شما